چهره ها حاکی از این بود که غمگین بودند

چهره‌ها حاکی از این بود که غمگین بودندمحمدعلی عرب نژاد عاکف

عده‌ای آمده بودند و چه مسکین بودند

 

زیر لب‌ها، شبحِ فقرِ دعا تاول داشت

دست‌ها منتظرِ ساعت آمین بودند

 

خواب، انباشته از حسرتِ گورستان بود

مردگان، در شرفِ لحظه‌ی تلقین بودند

 

رفته بودم به تماشای قصاصِ و دیدم

سیلِ گردن‌شکنان زیرِ تبرزین بودند

 

مردها ظاهرشان مرد و چه دردآور بود،

بانوانی که پر از لذّت تمکین بودند

 

شاعری داشت مرا زیرِ غزل له می‌کرد

واژه ‌ها روی تن قافیه سنگین بودند

 

"حسب حالی ننوشتیم و شد ایامی چند"

شعرهایم پر از آرایه ی تضمین بودند

 

زخمیِ حادثه بودم که نمک آوردند...

...خودمانیم رفیقان همه بی دین بودند

عشق بی فرجام

امشب از دلتنگی ان روزها

امدم اینجا که یاد او کنم

یاد ان مردی که بعد از سال ها

رفت و باید با خیالش خو کنم

 

یک زمان این باغ پاییزی و زرد

از تب احساس ما سرشار بود

این گل مریم که اینجا خفته است

تا سحر از عشق ما بیدار بود

 

بلبلان بر شاخسار هر درخت

از نگاه ما غزل می ساختند

لاله های عاشق از هر گوشه ای

رنگ شان را پیش ما می باختند

 

ادامه نوشته

گرمی لبخند از آواز بنان برداشته

گرمی لبخند از آواز بنان برداشته

چشم از فیروزه‌های اصفهان برداشته

 

حس معصوم نگاه غرق در اعجاز را

از دعاهای مفاتیح الجنان برداشته

 

بعدها هرکس بخواند نقلی از زیباییش

از غزل‌های من آتش به جان برداشته

 

عشق مدت‌هاست این روح سراسر درد را

برده بر بام جنون و نردبان برداشته

 

فکر کن گنجشک باشی و ببینی گردباد

جفت معصوم تو را از آشیان برداشته

 

بشکند دستش گلم هرکس تو را از من گرفت

کیسه باروت از ستارخان برداشته

 

حامد عسکری

پدری در پی یک لقمه نان

باز هم شب شده بود

دل تنهایی ام ارام نداشت

بال در بال خیال

شهر را پرسه زنان میگشتم

زیر سرسختی عشق

بودنم رنگ معما را داشت

حسرت شادی هر رهگذری جان مرا می کاهید

با خودم میگفتم

همه ارامش سبزی دارند

همه باور دارند

زندگی شان زیباست

همه دنیای قشنگی دارند

و من اینجا تنها....

ادامه نوشته

آهی کشید آه دلش رفت...

وقتــی بهشت عـزوجل اختــراع شد
حوا که لب گشود عسل اختراع شد‌‌

در چشمهای خسته‌ی مردی نگاه کرد
لبــخند زد و قنــــــد بدل اختـــراع شد

آهی کشید، آه دلش رفت و رفت و رفت
تا هالــــه‌ای به دور زحل اختــــــراع شد

حوا بلوچ بود ولی در خلیـــج‌ فارس
رقصید و درحجاز هبل اختراع شد

آدم نشسته بود ولی واژه‌ای نداشت
نزدیک ظهر بود غــــــــزل اختراع شد

آدم وسعی کرد کمی منضبط شود
مفعول فاعلات فعل اختـــــراع شد

"یک دست جام باده و یکدست زلف یار"
این گونـــه بود ها ! کـه بغل اختراع شد

یک شب میـــان شهـــر خرامیـد و عطســـه زد 
 فرداش .... پنج دی ...... و گسل اختراع شد!

سروده‌ای مشترک از چند شاعر جوان کشور تقدیم به آتش‌نشانان قهرمان ساختمان پلاسکو:

زیر آواری و من در زیر آوار غمت

دل پریشان مانده ام از سرنوشت مبهمت

 

چون خلیل آتش به جانت سرد می شد کاش تا

من نبودم اینچنین در گیر و دار ماتمت

 

ابرهاي بغض من بي وقفه باران ميشود

اشكهاي من نخواهد بود اما مرهمت…

 

ادامه نوشته

غزلی زیبا از فرزانه صادق زاده

من از دیدار مجنون امدم دیوانه می خواهی؟
در این نامردمی ها عاشقی مردانه می خواهی؟


ببین! از چشم مجنون چشمهایم عشق دزدیدند
در این هنگامه عاشق بازی دزدانه میخواهی؟


شرابی از پریشانی درون جام چشمش بود
از ان جام چریشانی تو هم پیمانه می خواهی؟


بسی دردانگی ها داشت با لیلای خود مجنون
تو هم لیلای من! دیوانه ای دردانه میخواهی؟


دلت مثل دل من بی کس است اما نمیدانم
برای بی کسی های دلت همخانه می خواهی؟


بیابانگردی مجنون عجب بی ادعایم کرد
تو هم بی ادعا پاسخ بده جانانه می خواهی؟

 

فرزانه صادقزاده

عنقای عاطفت(سید محمود توحیدی)

عادت به مهر ، از سر ما رفته خود به خود

از چلچراغ عشق ضیا رفته خود به خود

 

از لابلای توده ابر سیاه آه

تا کوی دوست ، موج دعا رفته خود به خود

 

نالید عندلیب که ای وای باغبان

ازلاله های سرخ ، صفا رفته خود به خود

 

عنقای عاطفت که به دل آشیانه داشت

یا با فریب ساخته یا رفته خود به خود

 

گفتم به چشمه از چه به مرداب می روی

گفتا که شیب حادثه را رفته خود به خود

 

سنگی به سینه بوسی آئینه می رود

پژواک بشکنی به هوا رفته خود به خود

 

تا هی زدم که راه ثواب آن طرف تر است

دیدم که دل به راه خطا رفته خود به خود

 

توفنده موج هستی من با فنای خویش

تا نقطه چین خط بقا رفته خود به خود

 

بنشین به جای خویش که دیدم ناگزیر

از یک گذا ، شاه و گدا رفته خود به خود

 

ارفع ، حدیث مسجد و میخانه کهنه شد

از خانه های خدعه، خدا رفته خود به خود

غزلی بسیار زیبا از امیر حسین نورالدینی

گرچه كوبيدي خودت خنجر به عاشق بودنم

پي نبردي تا ابد آخر به عاشق بودنم

 

غير ممكن مي‌شود ممكن، تو مي‌ديدي اگر

شك نمي‌كردي كمي ديگر به عاشق بودنم

 

شاعرم. نه، ظاهرم را بي‌خودي سنجيده‌اي

تكيه كردي اين وسط كمتر به عاشق بودنم

 

با همين سرگيجه‌ها و اشتهاي كور من

كم كمك پي‌ مي‌برد مادر به عاشق بودنم

 

مي‌روم از كوچه‌هاتان، ها! سياوش مي‌شوم

گرچه شايد خورده اينجا ضربه عاشق بودنم

 

مي‌روم در لابلاي تلخها با واژه‌هام

تا بينديشم كمي بهتر به عاشق بودنم

شعری از جانعلی خاوند

قدم سبز تو وقتی که به تکرار افتاد

شرح کوچیدنت از آبی خودکار افتاد

 

بوسه می‌زد غمی از جنس تو در باور باد

عطر چون سایه به انبوه چمن‌زار افتاد

 

رهگذر تا که به تاریکی شنها زُل زد

از گُل خنده او شاخه سیگار افتاد

 

در پی خنده به سیمای تو ای شاخه گُل

رعشه پنجره بر پهنه دیوار افتاد

 

پیش سردار بگو مسئله دار و طناب

اگر ای باد گذارت به سر دار افتاد

 

«خانه دوست» نپرسیدم و از بخت بدم

آن پس بچه هم از روی سپیدار افتاد!

نامه محمدعلی عرب نژاد به دختر صفدر حسینی

محمدعلی عرب نژادبه گزارش منطق نیوز:

محمدعلی عرب نژاد شاعر جوان کرمانی در صفحه اینستاگرام خود مطلبی اعتراض آمیز در رابطه فیش های نجومی را خطاب به فاطمه السادات حسینی دختر سید صفدر حسینی منتشر کرد:

از: فرزند یک جانباز ساده بازنشسته

به: دختر سیدصفدر حسینی

من شاعرکی هستم زخم خورده از خیرالموجودین لیست ناامید و حالا بیرون شده از لابلای غزلهایی که درد را با زبان عاشقانه به تصویرمی کشد، ساعات اولیه و گرم بامداد یک سه شنبه از تیرماه ۹۵ را با یک بی خوابی عمیق پشت سرم میگذارم. یک بی خوابی به بلندای سکوت دردناک این چند روز در قبال فیش های نجومی آقایان و حمایت قاطع آقازادگان، با صرف وقت خانه ی ملت و حق ملی دستهای پینه زده ای که سرانگشت های آبی آنها در انتخابات ها نماد حماسه ی  ملی است!!

خواهر من!

من برادر تو هستم شما از پدرتان گفتید و حقوق به حق او بگذارید من هم از پدرم بگویم: همان جانباز بی ادعا که جوانی اش را برای انقلاب گذاشت و درس و کتاب و دانشگاهش را در زیر آتش خمپاره های ابرقدرتهای جهان خلاصه کرد. همانکه امروز به رغم ترکش های موجود در بدن نحیفش و ریه ی شیمیایی اش و روحیه ی موج انفجاری اش، آدرس دقیق بنیاد جانبازان کرمان را نمی داند؛ آیا شما این را میدانستید؟

من به یقین می دانم او راضی به قلم فرسایی امشب من نیست. اما بگذار امشب برای اولین بار در طول دوران زندگی رضایت پدرم را نادیده بگیرم و بنویسم.

دختر گرانقدر حاج صفدر!

پدر انقلابی ام برای این دولت و این نظام تا پای جان و آبرو خدمت کرد و تا لحظه بازنشستگی بر خلاف تمام موقعیت های اقتصادی و سیاسی و اجتماعی که داشت با ساده ترین لباس و با ساده ترین وسیله نقلیه راه خانه تا اداره را سپری کرد. بارها و بارها به دلیل خرابی موتور سیکلتش با پای پیاده به اداره رفت و امروز میفهمم که چرا او پیاده روی را دوست داشت آری او پیاده نظام جبهه ها بود که در دوران پس از جنگ، بعضی روزها پول کرایه تاکسی را هم نداشت.

پدرم بلد بود وزیر شود و نشد؛ میتوانست نماینده مجلس شود و نشد؛ و او از میان شود و نشدها، لقمه ای میخواست که قدیمی ها به آن می گفتند: لقمه حلال

ای ساکن خانه ملت!

ما ملتی هستیم که عرق و نجابت آریایی و اعتقادات مکتب اسلامی مان اجازه نمی دهد زیر بار فشارهای اقتصادی و تحریم ها زبان به شکوه باز کنیم و دشمن را شاد کنیم فرزند رمضان و عاشوراییم و از تشنگی و گرسنگی دم نمی زنیم…

…حرف و درد در اینباره بسیار است و پدرم راضی نیست بیش از این بگویم فقط به همین بسنده می کنم:

دو سه روز قبل سر قبر یونس زنگی آبادی وقتی از پدرم پرسیدم که نظر شما درباره فیش های نجومی چیست؟ فقط و فقط خیره به عکس همرزم شهیدش دقایقی سکوت کرد و بعد زیر لب خیلی آرام و آهسته گفت: خدا نمی بخشد…

آری ای نماینده ی عزیز ملت بزرگ ایران!

سلام مرا به پدر عزیزتان برسانید و بگویید که: «خدا نمی بخشد…»

والسلام

محمدعلی عرب نژاد خانوکی(عاکف)

جانعلی خانوند

زیر سقفی که بلافاصله از هم پاشید

سر پناه دو سه تا چلچله از هم پاشید

سالها خانه ما فاجعه را می‌خندید

که چنین پیشتر از زلزله از هم پاشید

قد کشید از دل هر گردنه اشباحی چند

که ثبات قدم قافله از هم پاشید

صبر نخلی که غرور عطشش تاول زد

ای همه حرمله! این مرحله از هم پاشید

آخرین بغض خدا را قلمم می‌رقصد

اگر از پای سخن سلسله از هم پاشید

در نمازت خم ابروی کرا دیدی شیخ؟

که حواست وسط نافله از هم پاشید

عشق را تجربه کردیم، و آرامش ما

همه‌اش روی همین مسئله از هم پاشید

شعر آیینی محمدعلی عرب نژاد(عاکف) به مناسبت شهادت حضرت علی

می ریزد امشب از قلم‌ها درد، برگردمحمدعلی عرب نژاد

حالا بیا از راه خود، برگرد، برگرد

 

محضِ خداوندِ کبوترهای چاهی

ای همنشینِ واژه‌های درد! برگرد

 

شب‌های کوفه، گرمِ لبخند تو بودند

در سینه‌ها حبس است آهِ سرد، برگرد

 

امشب، تحجُّر در کمینت مانده تا صبح

ای شب ستیز! از راهِ این شبگرد، برگرد

 

تشنه به خون عدل و انصاف است ای مرد!

شمشیرِ زهرآلودِ یک نامرد برگرد

 

چشمانمان در انتظار نان و خرماست

بابایِ خوبِ چهره‌های زرد! برگرد

 

راحت‌ بگویم، مدتی، بی‌تو نشسته

روی ترازوی عدالت گرد، برگرد…

 

محمدعلی عرب نژاد خانوکی(عاکف)

رفیق راه(محمدعی جوشایی)

رفیق راهی و از نیمه راه می گوییمحمدعلی جوشایی

وداع با منه بی تکیه گاه می گویی

 

میان این همه آدم میان این همه اسم

همیشه اسم مرا اشتباه می گویی

 

به اعتبار چه آیینه ای عزیز دلم

به هر که میرسی از اشک و آه می گویی

 

دلم به نیم نگاهی خوش است اما تو

به این ترحم سنگین نگاه می گویی

 

هنوز حوصله ی عشق در رگم جاریست

نمرده ام که غمت را به چاه می گویی.. !!

غزل مشهوری از حسین سبزه صادقی

من هيزمي آماده ‫ام، كبريت لطفاً

از چشم كوه افتاده ‫ام، كبريت لطفاً

 

آتش كه نه، چيزي شبيه چشمهايت

تا دل به آنها داده ‫ام كبريت لطفاً

 

سرما، صنوبر، صاعقه، يك برف سنگين

تنهايي اين جاده ‫ام، كبريت لطفاً

 

 

ما را براي شعله بودن آفريدند

گفتم كه جنگل زاده ‫ام، كبريت لطفاً

 

ارّه مرا ميز سياست كرده سايه

من هم كه خيلي ساده‫ ام، كبريت لطفاً

شعری که امروز عصر محمدعلی عرب نژاد در حضور "سردار سلیمانی" خواند:

عاکف کرمانی

عصر امروز چهارشنبه 25 اسفند ماه جمعی از مداحان اهلبیت علیهم السلام و شعرای آیینی استان کرمان با سردار سلیمانی فرمانده سپاه قدس کشور دیدار کردند.

شروع این دیدار همراه بود با غزلی از محمدعلی عرب نژاد(عاکف) یکی از شعرای آیینی استان کرمان که متن کامل آن ذیلا آمده است:

 

 

چندیست می شود به خودم سر نمی زنم؛

 بر خانه ی خراب دلم در نمی زنم

 

میخواستم بهانه کنم شعر را نشد...

 بی تو قلم به صفحه ی دفتر نمی زنم

 

«دستم بگیر و از دل غربت بدر بکش»

 حالا که دست بر در دیگر نمی زنم

 

«خیر کثیر» تا در میخانه ام کشاند

 عمریست غیر باده ی کوثر نمی زنم

 

من طائری شکسته پرم در مسیر عشق

 جز در سرای فاطمیون پر نمی زنم

 

مادر مرا به خانه ی خود راه داده است

 من پشت پا به دعوت مادر نمی زنم

 

 همپای غصه های علی شعر گفته ام
 دم جز به مدح همدم حیدر نمی زنم

 

عمری کنار آیه ی «تطهیر» عاکفم

حرفی دگر به صحنه ی محشر نمی زنم

معرفی عرفان رعایی

عرفان رعايي متولد سيرجان و ساكن كرمان است.

 فارغ التحصیل رشته عمران از دانشگاه صنعتی اصفهان است.

 شعرها و نوشته‫ هايش را در وبلاگ با شعر از انسان مي‫توان خواند.

 غزلهايش شور شاعرانه عجيبي دارد.

 

به این پرندهء پر بسته آب و دان می‫داد

زنی که بال و پرش بوی آسمان می‫داد

 

و روی گونهء او جای اشک چشمانش

مسیر شاعری‫ام را به من نشان می‫داد

 

چه خوب می‫شد اگر باز شعر می‫خواندم

و او دوباره صمیمانه ، سر تکان می‫داد

 

من و شقایق و مجنون چقدر حیرانیم

همیشه خندهء او عشق یادمان می‫داد

 

و آخرین خبر از چشمهای او این است :

«زنی اسیر قفس بود و داشت جان می‫داد»

شعری از حامد عسکری

چون سرمه می وزی قدمت روی دیده هاست

لطف خط شکسته بــه شیب کشیده هاست

 

هرکس که روی ماه تو را دیده، دیده است

فرقـی کـه بین دیده و بین شنیده هاست

 

مـوی تـــو نیست ریختــه بر روی شانه هات

هاشور شاعرانه ی شب بر سپیده هاست

 

من یک چنار پیـــرم و هر شاخــه ای ز من

دستی به التماس به سمت پریده هاست

 

از عشق او بترس غزل مجلسش نرو

امروز میهمانی یوسف ندیده هاست

غزلی از امیرحسین نور الدینی

بس كه از غربت و تنهايي خود دلگيرم

دو قدم مانده به تقدير خودم مي‌ميرم

 

تب وسواس گرفته‌ست مرا از دريا

مثل يك قطره كه در مرحله تبخيرم

 

تا بهار از بغل پنجره من رد شد

روز و شب با نفس سرد تبر درگيرم

 

پاسخ آينه‌ها سنگ شده بي ترديد

ماجرايي است: من و آينه و تكثيرم

 

گرچه پرواز برايم شده رؤياي محال

ديگر از طعم قفسهاي شما دل‌سيرم

 

روزهايم همه رفتند به سمتي، حالا

مي‌نشينم به تماشاي شب تقديرم.

شعر "پریناز جهانگیر" اقتباس از شعر "عاکف کرمانی"ست:

شعر پریناز جهانگیر اقتباس از شعر عاکف کرمانیست:

پس از انتشار شعری بنام "افسار" از پریناز جهانگیر در ادامه ترانه ی "محسن چاووشی" در سریال خانگی شهرزاد، بحثها و حرفهای زیادی در بین جامعه ادبی و فضای مجازی رد و بدل شد. در این بین بر اساس قرائن موجود مشخص بود که شعر خانم جهانگیر از شعر یکی از شاعران کرمانی آقای عرب نژاد(عاکف) الهام گرفته شده است. در اینجا با حفظ احترام به هر دو شاعر عزیز که شعرهای زیبایی در کارنامه ادبی خود دارند با ذکرچند دلیل می توان به اصل موضوع پی برد:

با توجه به تاریخ انتشار شعرهای مذکور در فضای مجازی و اینترنت می یابیم که شعر جناب عاکف حدود چهار-پنج ماه قبل از شعر خانم جهانگیر سروده شده است. و در وبلاگ و سایت شخصی ایشان موجود است. خوانندگان می توانند با کلیک در "اینجا" وارد وبلاگ و "اینجا" وارد سایت ایشان شوند و تاریخ انتشار(تیرماه 93)شعر و متن کامل آن را مشاهده کنند.همچنین در همان روزها شعر جناب عاکف در وبلاگ ها و سایت های ادبی دیگری منجمله وبلاگ "ادیبان کرمان" منتشر شده است.

این در حالیست که شعر خانم جهانگیر در آیان 93 در سایت شعر نو منتشر شده است.

با نگاهی به متن، وزن، قوافی، ردیف در شعر هر دوشاعر درمی یابیم که برخی از مفاهیم و پیامها و واژه های آمده در شعر ها کاملا شبیه همند بطوریکه در جایی در شعر خانم جهانکیر، مفهوم  یک مصرع تقریبا عینا از شعر جناب عاکف تکرار شده است:

دوست دارم مونست باشم، ولی سربار نه​(عاکف)

 دوست دارم همدمت باشم ولی سربار، نه(جهانگیر)

 

اذعان داریم خانم جهانگیر شاعر بسیار تواناییست و از افتخارات  ایران و شعر فارسی هست و خواهد بود  اما نگاهی کوتاه به کارهای هر دوشاعر نشان می دهد که جناب عاکف از سابقه ادبی بیشتری نسبت به خانم جهانگیر برخوردار است و شعر وی به لحاظ کیفی و کمی و محتوایی در جایگاه جلوتر و بالاتری قرار دارد.

البته لازم به یادآوریست، نوشتن این متن بدین معنا نیست که خانم جهانگیر عمدی و خدای نکرده با قصد قبلی از شعر عاکف برداشت و اقتباس داشته اند بلکه هانطور که گفته شد ایشان خودشان در جایگاه ادبی ویژه ای قرار دارند و شعرشان حقیقتا قابل تقدیر است.  لیکن می توان این مطلب را با جرات گفت با توجه به فضای ارتباطی امروزی و گسترش رسانه ها و شیکه های اجتماعی ممکن است شعری از شاعری منتشر شود و ناخودآکاه شاعری دیگر پس از خواندن آن شعر، با همان وزن و قافیه شعری بسراید درحالیکه هیچ غرض و عمدی هم درکار نبوده است و حتی میتوان گفت از یک نگاه دیگر تازه پدیده ی مبارکی هم هست چراکه زیان و نگاه شاعران معاصر را به هم نزدیک خواهد کرد.

در این رابطه می توان با کلیک بر روی عبارات ذیل مطالب بیشتری را در این رابطه بخوانیم:

"بهترین های روز"

"بزرگترین آرشیو وبلاگ های فارسی"

"سوتی های فیلم ها"

"سایت شعر نو"

"کرمانی های مقیم پایتخت"

"سه قرون"

 

شعری از حامد عسکری

هرچه با تنهایی من آشنا تر می شوی
دیرتر سر میزنی و بی وفا تر می شوی

هرچه از این روزهای آشنایی بگذرد
من پریشان تر، تو هم بی اعتناتر می شوی

من که خرد و خاکشیرم! این تویی که هر بهار
سبزتر می بالی و بالا بلاتر می شوی

مثل بیدی زلف ها را ریختی بر شانه ها
گاه وقتی در قفس باشی رهاتر می شوی

عشق قلیانی ست با طعم خوش نعنا دوسیب
می کشی آزاد باشی، مبتلاتر می شوی

یا سراغ من می آیی چتر و بارانی بیار
یا به دیدار من ابری نیا... تر میشوی

عاکف کرمانی در کمپین «پیامی آورده اند»

محمدعلی عرب نژاد متخلص به عاکف، شاعر جوان کرمانی، اولین شاعر دیار کریمان است که به پویش مردمی «پیامی آورده اند» پیوست.

در وب سایت شخصی اش آمده است:

محمدعلی عرب نژاد(عاکف) با انتشار عکس خود و یادداشت «پرواز با دست های بسته را فقط عاشقان میتوانند»، به پویش مردمی «پیامی آورده اند» پیوست.

پیامی_آورده_اند#

همچنین چندی قبل و در همان روزهای کشف پیکر ۲۷۰ شهید دفاع مقدس-که در میان آن‌ها ۱۷۵ شهید غواص با دستان بسته و در گور دسته جمعی کشف شده بودند- غزلی از «عاکف» با این مطلع در فضای مجازی منتشر شد:

«شبی حس کردم از سینای سینه، دلم احساس می خواهد، دگر هیچ

به رغمِ داس هایِ وحشیِ ده، کمی هم یاس می خواهد، دگر هیچ...»

جانعلي خاوند

از آخرين مطلبي كه در اين وبلاگ گذاشتم بيش از دو سال مي گذرد؛ از خوانندگان به دليل اين توقف نسبتاً طولاني عذر خواهي مي كنم. انشالله بتوانم منبعد به روز در خدمت اديبان ديار كريمان باشم.

***

يكي ديگر از شاعران كرماني «جانعلی خاوند» از شاعران خون‌گرم و خوش قريحه‌ي حوزه هلیل است که در غزل سرايي،‌ ذوق و قريحه‌اي قوی دارد. خاوند، زاده‌ي  رودبار جنوب است و غرابتی که گاهي در غزلهایش به چشم می‌آید، برخاسته از بادهای دربدری است که در آنها می‌وزد. خاوند، زبانی پاکیزه و سر به صلاح و صمیمی دارد

از خاوند، چند سال گذشته مجموعه‌ي «سنگها آن طرف میکده خشم‌آگین اند» منشر شده (قم، 1386) که حاوی غزل، مثنوی و رباعی و دوبیتی است و مقدمه‌ای به قلم علیجان سلیمانی (شماله) شاعر همشهری‌اش دارد. از غزلهای این مجموعه چند تایی را با هم می‌خوانیم:

 

زیر سقفی که بلافاصله از هم پاشید

سر پناه دو سه تا چلچله از هم پاشید

سالها خانه ما فاجعه را می‌خندید

که چنین پیشتر از زلزله از هم پاشید

قد کشید از دل هر گردنه اشباحی چند

که ثبات قدم قافله از هم پاشید

صبر نخلی که غرور عطشش تاول زد

ای همه حرمله! این مرحله از هم پاشید

آخرین بغض خدا را قلمم می‌رقصد

اگر از پای سخن سلسله از هم پاشید

در نمازت خم ابروی کرا دیدی شیخ؟

که حواست وسط نافله از هم پاشید

عشق را تجربه کردیم، و آرامش ما

همه‌اش روی همین مسئله از هم پاشید

 

می‌خواهم از انجام آغازی بسازم

با استخوان روح خود سازی بسازم

تا در جنون رقص آوارت نمایم

در هفت بند نایم آوازی بسازم

شاخ نبات شعر من شو شاخ شمشاد!

تا با تو از جیرفت شیرازی بسازم

گوساله‌سازان در پی چشم تو هستند

باید ز بسم الله اعجازی بسازم

مثل تو می‌خواهم پس از مرگ پرنده

طرح جنون آمیز پروازی بسازم.

قدم سبز تو وقتی که به تکرار افتاد

شرح کوچیدنت از آبی خودکار افتاد

بوسه می‌زد غمی از جنس تو در باور باد

عطر چون سایه به انبوه چمن‌زار افتاد

رهگذر تا که به تاریکی شنها زُل زد

از گُل خنده او شاخه سیگار افتاد

در پی خنده به سیمای تو ای شاخه گُل

رعشه پنجره بر پهنه دیوار افتاد

پیش سردار بگو مسئله دار و طناب

اگر ای باد گذارت به سر دار افتاد

«خانه دوست» نپرسیدم و از بخت بدم

آن پس بچه هم از روی سپیدار افتاد!

 

گرچه در گردنه صدها تن بی سر باقی است

دو شب دلهره تا فصل کبوتر باقی است

تا که معیار غرور تو بسنجیم، هنوز

قلعه پیر بدون در و پیکر باقی است

آه سردی که سرآغاز سرشکی داغ است

سالها بی تو میان من و ساغر باقی است

مانده سرمایه‌ام از آن همه تکرار نگاه

انتظاری که سراسیمه برین در باقی است

از مسیح تو : وطن، مریم پاکیزه! ببین

جسدی یخ زده در گوشه بستر باقی است

شعر گنگی که جوانی مرا می‌گرید

سبز در حاشیه کهنه دفتر باقی است.

 

راحیل

فاطمه لشکری(راحیل کرمانی)

زندگینامه:

فاطمه لشكري متخلص به (راحيل كرماني) از شاعران نويسندگان استان كرمان است . وي در سال 1348 در خانواده اي متوسط در شهر كرمان به دنيا آمد و تحصيلاتش را در رشته ي فرهنگ وادب در مقطع دبیرستان با استفاده از دو سال جهش تحصيلي در سن 15 سالگي به پايان برد و...

ادامه نوشته