سلام بر شاعر خوش گوی کرمان
گل خوش رنگ و عطر و بوی کرمان

سلام بر آنکه از تهران نموده
کنون ماوا به شهر و کوی تهران

سپرده دل به «تهرانی» ولیکن
شده دلبسته ی گیسوی کرمان

درون گنجعلی رفتست و دیدست
هنر از چشمه ی جادوی کرمان

بسی فالوده شیرازی که خوردست
سر بازار تا چار سوی کرمان

به نخلستان کرمان رفته خورده
همی شهد رطب از جوی کرمان

ز بس اشعار او بر دل نشیند
برای من شده خواجوی کرمان

دلم را برده او با دلنوازی
نموده سینه را دلجوی کرمان

سپید است ازفراز شعر نابش
به هر محفل که رفته روی کرمان

شدم شاگرد دانشگاه آن که
خودش گردیده دانشجوی کرمان

به شوق دیدنش باید نمایم
میان نقشه جست و جوی کرمان

الهی تا ابد در اوج باشد
چو برج و همچنان باروی کرمان

بروبد پول بعد از دکترایش
نه با جارو ، که با پاروی کرمان

بلرزاند به شعر خوش چنان بم
زمانی زیر و گاهی روی کرمان

ز بس چون زیره خوشبو هست گردید
دل تنگ مرا ، داروی کرمان